خانه / کتاب / مردی به نام اُوِه، زنی به نام سونیا

مردی به نام اُوِه، زنی به نام سونیا

در کل تو زندگیم هیچوقت پایبند مد و به روز بودن نبودم. به این مقوله در زمینه کتابخوانی و فیلم هم به شدت پایبندم. وقتی همه پیجهای معرفی کتاب و انتشاراتی ها و حتی پیج دوستان و غریبه ها پر شدن از عکس کتاب مردی به نام اُوِه به خودم گفتم نه، من الان این کتاب رو نمی‌خونم. باشه وقتی سر و صداش خوابید. یه توضیح یه خطی از این کتاب با این مضمون که :”کتاب در مورد پیرمرد غرغرو و عبوسی هست به نام اوه که با زندگی امروزی و تکنولوژی اصلا تفاهم نداره” به شدت منو قلقلک می‌داد به سمت مطالعه این کتاب و هر بار این میل رو سرکوب می‌کردم که فعلا نه. تا اینکه برای تعطیلات عید تصمیم به خرید کتاب داشتم و این کتاب در صدر لیست خریدم بود.

همه تعاریفی که ازش شنیده و خونده بودم واقعا صحت داشت. یه کتاب سرگرم کننده از فردریک بکمن، نویسنده سوئدی، که به شدت درگیرت می‌کنه و تا تمومش نکنی نمی‌تونی زمین بذاریش. وقتی قراره بخندی از ته دل قهقهه میزنی. وقتی قراره غمگین بشی از ته قلبت دلت برای اوه می‌گیره و باهاش همدردی می‌کنی و یه جایی از کتاب به پهنای صورت اشک می‌ریزی. وقتی تمومش کردم خیلی دوست داشتم کسی بود کنارم که اون هم این کتاب رو خونده بود و من می‌تونستم ساعتها باهاش در مورد اوه و سونیا و بقیه شخصیتهای داستان و  ماجراهایی که تو کتاب اتفاق میوفته حرف بزنم و خسته هم نشم. حالا میخوام یه بخشی از اون حرفها رو اینجا بگم هر چند نمیشه زیاد توضیح داد چون داستان لو میره.

کتاب با لحن طنز حقایق تلخ دنیای امروزی و مدرن رو بیان می‌کنه. دنیایی که “دیگه مهم نبود که آدم بتواند خودش کف اتاقش را با کف پوش بپوشاند یا توالت و حمام را بازسازی کند یا لاستیک های زمستانی اتومبلیش را خودش عوض کند. توانایی انجام کارها دیگر معنی نداشت.”

عادت دارم زیر جملاتی که دوست دارم خط بکشم و این کتاب پر بود از این جملات. برای معرفی این کتاب میخوام از خود کتاب کمک بگیرم.

“اوه چیزهایی را درک می کرد که بتواند ببیند و توی دست بگیرد. بتون و سیمان، شیشه و استیل، ابزار کار، چیزهایی که آدم می تواند با آن حساب و کتاب کند، زاویه نود درجه و دستور العمل های واضح را می‌فهمید، نقشه و طرح خانه را، چیزهایی را که آدم بتواند روی کاغذ پیاده کند. او یک مرد سیاه و سفید بود.”

کتاب یه جذابیت خاص هم برای ایرانیها داره و اون وجود شخصیت پروانه (زن ایرانی همسایه اوه) هست که صمیمت و مهربانی و نوعدوستی ایرانیها رو به شکل باور پذیری نشون میده. مخصوصا اونجایی که برای اوه پلو زعفرانی می‌فرسته ؛)

عشقی که اوه به زنش سونیا داره یه عشق مثال زدنی هست.

“زنش اغلب می‌گفت تمام راهها به جایی ختم می‌شوند که از همان اول برای آدم مقدّر شده. و شاید سرنوشت از نظر زنش “چیزی” بود. ولی سرنوشت از نظر اوه “یک شخص” بود.”

عشق در خط به خط و صفحه به صفحه کتاب جاریه. انقدر که در پایان کتاب به این نتیجه رسیدم شخصیت و قهرمان اصلی داستان سونیا هست، نه اوه.

“اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی اش قبلا چگونه بوده پاسخ می‌داد تا قبل از این که زنش پا به زندگی اش بگذارد اصلا زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند.”

عاشق این بخش از کتابم:

“دوست داشتن یه نفر مثه این می‌مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شده اند و مدام می‌ترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمی‌تونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک می‌خورن و آدم کم کم عاشق خرابی های خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چیکار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه های کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی.”

کتاب رو با ترجمه خانم فرناز تیمورازف از نشر نون خریدم. از ترجمه های دیگه اطلاع ندارم ولی این ترجمه واقعا از نظرم نقصی نداشت و خیلی روون بود. طرح روی جلد کتاب رو هم خیلی دوست داشتم. نمای از پشت یه پیرمرد دوست داشتنی همراه با گربه که در طول داستان انگار شخصیت مجزایی داره برای خودش!!

از روی این کتاب در سال ۲۰۱۷ فیلمی ساخته شد که نامزد جایزه اسکار در بخش بهترین فیلم خارجی زبان بود که فیلم آقای فرهادی یعنی فروشنده تونست شکستش بده و جایزه رو به خودش اختصاص بده. البته به نظر من بهتره اول کتابش رو بخونید بعد برید سراغ فیلمش. نه تنها در این مورد، بلکه در مورد تمام فیلمهایی که از روی کتابها ساخته شدند به نظرم بهتره اول کتابش رو بخونیم.

بخونیدش. لطفا این کتاب رو بخونید. خیلی دوست دارم همه این کتاب رو بخونند و اون لذتی که من بردم رو ازش ببرند، در حدی که اگه توانش رو داشتم برای همه کسانی که می‌شناسم این کتاب رو می‌خریدم و هدیه می‌دادم. ولی حیف که اونقدر پول ندارم. عشق و انسانیت بالاترین پیام این کتابه.چیزی که می‌تونیم بگیم گمشده عصر حاضره… این کتاب می‌تونه تلنگر خوبی باشه برامون.

بخونیدش. واقعا ارزشش رو داره.

در پایان برای ترغیب شما به خوندن این کتاب به این جمله از روزنامه اشپیگل که درباره این رمان نوشته بسنده می‌کنم:هر کس از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند.

 

 



لینک کوتاه این نوشته:

درباره ی بهار

بهار
سعی میکنم خودم باشم، همین

۴ دیدگاه

  1. میشه کتابتو بدی منم بخونم دکتر؟

    • BoBo

      :))
      این کتابو من خودم ندارم و خودم نخوندمش هنوز. این متن رو بهار خانم (یکی از نویسنده‌های وب‌سایت) نوشته. وقتی کتابو گرفتم میدم شما هم بخونی، قول ؛)

  2. یکی از بهترین سایت هایی که باهاش آشنا شدم.سایت بسیار مفید و پربار.
    جقدر کشور ما به سایت هایی که ترویج فرهنگ کتابخوانی و فرهنگ درست زیستن میکنند نیاز دارد.
    امیدوارم موفقیت و پشتکار شما در راستای فرهنگ کتابخوانی مستدام باشد.
    در پایان میخواستم جسارت کنم و توصیه کنم کتاب “نگرش من و چالش های برتری – آل مکتوم، محمد بن راشد” را هم مطالعه کنید و اگر توانستید درباره آن در وبسایت مطلبی بنویسید.

    • BoBo

      سلام و سپاس بابت این کامنت محبت‌بارتون.
      ممنون بابت تشویق و انگیزه‌ای که میدید.
      این روزها کمی درباره تاریخ مطالعه می‌کنیم و کمی هم درگیر چندتا کار جانبی هستیم. اما قول میدیم (تا حالا یادمون نمیاد قولمون رو زیر پا گذاشته باشیم) این کتاب رو مطالعه کنیم و نظرمون رو درباره‌اش بنویسیم.
      موفق و شاد باش ؛)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 + 5 =