خانه / کتاب / بوی کبابتان رسید، چیز دگر نمی‌رسد؟

بوی کبابتان رسید، چیز دگر نمی‌رسد؟

بالاخره قسمت و فرصت شد تا راجع به یکی از کتاب‌هایی که دووس دارم بنویسم. “ها کردن”

ها کردن، نوشته پیمان هوشمندزاده، کسی که بیشتر به‌خاطر عکس‌هاش می‌شناسنش و تو زمینه عکاسی فعالیت بیشتری داره. ها کردن و شاخ رو از این نویسنده خوندم. نشر چشمه این کتابو منتشر کرده.

ها کردن کتابیه درباره زندگی روزمره خودمون. با جملاتی کوتاه. جملاتی گاها طنز گونه. شاید یکی از دلایلی که کتاب رو دووس دارم اینه که کادو گرفتمش. اما فک می‌کنم اگه کسی بهم کادو نمی‌داد هم ازش خوشم میومد.

ها کردن شامل چند داستان کوتاه و پیوسته است. عمده پیامش زندگی مدرن و تنهایی و دورافتادگی‌هاس. تنهایی‌هایی که بخاطر نتونستن برقراری ارتباط درست بوجود میاد. عدم برقراری ارتباط صحیح با همسر، همسایه و … عدم درک متقابل، عدم حرکت، و هرچی عدم دیگه تو زندگی وجود داره! این نکات رو میشه از رو عکس روی جلد هم فهمید. زن و مردی که تو یه مکان هستن ولی پشت به هم و دور از هم. به نظر من شاخص‌ترین و متمایز‌ترین ویژگی این کتاب جملات کوتاه و زندگی روزمره است از نگاه راوی. نه قهرمان داره و نه ضد قهرمان.

برای خوندن و درک درست موقعیت‌ها بهتره کمی با حواس جمع خونده بشه. چون گاهی پرش‌هایی از این شاخه به اون شاخه داره و یجورایی بعضی قسمت‌های مطلب قطعه قطعه است. واقعیتش رو بخواید کتاب هیچ داستانی نداره به نظرم، عملا فقط یه سری حرف‌هایی پشت سر هم گفته میشه و موقعیت‌های توصیف میشن. شاید خیلی‌ها دووس نداشته باشن، اما من دوسش دارم.

در حقیقت ها کردن به معنی خود ها کردنه! اینکه پشت شیشه ها می‌کنی و همه چیز مات میشه. این کتاب هم فک می‌کنم بر همون اساس شکل گرفته. فک کنم آقای هوشمندزاده کل داستان رو ها کرده و بعد بخشی از اونو با دستش پاک کرده که واضح بشه. ما هم همون بخش‌هایی که با دست پاک شدن رو می‌بینیم و می‌خونیم. انگار بقیه قسمت‌هاش مهم نیستن.

 

یکی از بخش‌های این کتاب که همیشه تو ذهنم مونده این قسمته:

… آسانسور طبقه‌ی نهم ایستاد. چشم دختره که به من افتاد، کمی اخم کرد ولی آمد تو. زیر لب یک چیزهایی می‌گفت که نمی‌فهمیدم. به نظر می‌آمد آهنگی چیزی باشد. آمدم خوش‌مزه‌گی کنم، گفتم: «بوی کباب‌تان رسید، چیز دگر نمی‌رسد؟»
: بوی کباب ما خوری، میل به کس دگر کنی؟
: بوی کباب دیگری؟
گفت: «عجب زبل شدی، من‌من و من همی کنی.»
: من‌من و چیز دیگری؟!
: چیزی ازت نمی‌رسد، سوی دگر چه می‌کنی؟
: سوی دگر نمی‌شوم، چیز تو چیز دیگری‌ست…

 

یه جمله دیگه که چندین بار تکرار میشه و من دوسش دارم این قسمته:

گفتم: بیا و عاشق ما باش.

خدا وکیلی وزنش هم قشنگ است. بدون رودرواسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود؛ می شدم. حالا شما بگویید: نه نمی شدی. یا اگر هم می شدی بخاطر چیز دیگری بود. شاید هم شما درست بگویید ولی وزنش را که نمی شود منکر شد، می شود؟

یه بخش دیگه از کتاب:

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

: عزیزم این میخ نیست، بهش می گن خال.

 

و همچنان بخش دیگری از کتاب:

: اگه از ده؛ هفت تا برداریم چی می شه؟

: اگه وارد باشی هیچی نمی شه. فقط باس دل داشته باشی.

 

و باز هم بخش دیگری از کتاب:

ها می کنم. هیچ اتفاقی نمی افتد. دوباره ها می کنم. یک کمی بخار روی شیشه پنجره می آید.

: آخه یعنی چی؟

: یعنی چی نداره، اسمش همینه.

بخار کم می شود. دوباره ها می کنم.

: داره میشه.

ها می کنم.

: دیدی شد؟

: ببینم؟

دستم را می آورم بالا تا ببیند.

: من که چیزی نمی بینم.

ها می کنم. بخار بیشتر می شود. درست وسط شهر تار شده.

ها می کنم. تارتر می شود.

: حالا چی؟

دستم را می گیرم جلوی بخاری که روی شیشه نشسته. شروع می کند به پلک زدن.

: وآی چقد قشنگ!

: دیدی گفتم!

: اینو از کجا بلدی؟

: اینو از اول بلد بودم.

: از اول؟

: آره، پس چی.

: چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟

: فکر می کردم می دونی.

: داره می ره.

: نمی ذارم.

ها می کنم. زیاد می شود.

: هر جایی رو بخوای میشه؟

: آره.

با بالش اتوبان را نشان می دهد: اونجا رو بکن ببینم؟

اتوبان را برایش تار می کنم.

: اینجا هم میشه؟

اینجا را ها می کنم. بخار می شود.

: اون پارکه رو هم بلدی؟

پارک را تار می کنم.

: گفتی اسمش چیه؟

: ها کردن.

: چی؟

: ها کردن.

: چه اسمی! ها کردن.



لینک کوتاه این نوشته:

درباره ی BoBo

BoBo
به دنبال علایقتون حرکت کنید، همین.

۸ دیدگاه

  1. سلام:)
    عاقا منم از این کتابه میخوااام…خیلی خوبه:))))
    نمیشه یکی هم واسه من یکی از اینا هدیه بیاره؟؟!!:(

    بالاخره تنبلیو گذاشتم کنار و کامنت گذاشتم!!^^
    حوصله ام نمیشد ایمیل و اینارو وارد کنم :دی:))

  2. این کتاب واسه من ازون کتابای پر ماجرا شد!
    به هر کتابفروشی ای که میرسیدم یادش میوفتادم…
    هر بار که میگفتم ببخشید آقا کتاب “ها کردن” رو دارین؟ طرف عین علامت سوال نگام میکرد!
    باز میگفتم عاقا “ها کردن” مال پیمان هوشمند زاده! طرف یه سرچی میکرد و میگفت متاسفم! نداریم!
    اونقدر درگیرش بودم ک دوستا و فامیلا هم افتاده بودن دنبالش!
    آخرشم گیرش آوردم هرچند هنوز به دستم نرسیده!
    ولی فک کنین چجوری…یه بار یکی ازین کتابفروشیا رو با پسر داییم رفتم…اونم کنجکاو شد که این کتابه چیه و اینا! منم هر چی میدونستمو واسش تعریف کردم…اونم مشتاق شد بخونش! بعدم گفتیم هر کی زودتر پیداش کرد باید یه جلد هم به اون یکی هدیه بده!
    پسردایی یکم تو اصفهان گشته بود دنبالش…بعدم وقتی پیداش نکرد یکی از دوستای ساکن تهرانشو مجاب کرد بگرده دنبالش… بعده ده دوازده روز، وسط امتحانا پیام داد کتاب مورد نظر خریداری شد دیگه دنبالش نگرد!
    و خیلی الکی من یه جلد ازین کتابو هدیه گرفتم:دی
    حالا شاید بگین خب به من چه…منم بودم همینو میگفتم!
    فقط میخواستم بگم مثل اینکه این کتاب ذاتش این مدلیه که هرکس یه جور جالبی صاحبش میشه و نمیتونه دوسش نداشته باشه:)))

    • BoBo

      اتفاقا منم یکی دوتا از این ماجراها دارم، هر کتابفروشی می‌رفتم می‌گفتن نداریم. تو خیلی از شهرها دنبالش می‌گشتم ولی هرچه بیشتر می‌گشتم کمتر پیدا می‌کردم.
      من هنوز معتقدم کتاب خوبیه، امیدوارم تو هم خوشت بیاد ازش ؛)
      اگه پیدا نمی‌کردیش من حاضر بودم کتاب خودمو هدیه بدم بهت. چون معتقدم کتاب واسه خونده شدنه، نه واسه نگه داشته شدن تو کتابخونه ؛)

  3. دنبال آهنگ های لورا فابین بودم،خیلی اتفاقی با سایتتون آشنا شدم، خسته نباشید واقعا
    تقریبای ساعته دارم تو سابت با علافه میچرخم،
    زندگی ب کامتون باشه انشاء الله

    • BoBo

      سلام دوست عزیز
      خیلی خوبه که علایق مشترکی داریم و می‌تونیم از تجربه‌های هم لذت ببریم.
      پیامت انرژی‌بخش بود ؛)
      شاد باش همیشه ؛)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نه + 9 =